تبلیغات
♥داستـــــــــانـــــــــ هــــــــای تخیـــــــلی من♥ - داستان دختر پادشاه
تلاش ♥ پشتکار ♥ موفقیت

داستان دختر پادشاه

دوشنبه 16 شهریور 1394 12:51 ب.ظ

نویسنده : مهرانه

لطفا به ادامه مطلب بروید





درزمان های قدیم سرزمین های" وی" و"یو"در جنگ بودند.


سرزمین "وی" دختری داشتند که اسمش "هاله" بود "هاله" دختری باهوش



وخوشگل ومودب بود امپراطور دختر را خیلی دوست داشتپادشاه سرزمین" وی" تصمیم


 گرفت که با سرزمین "یو"صلح کند


 پادشاه سرزمین "یو"گفت:یک شرط دارد.شرطش این است که دخترشان را به ما بدهند .


سفیرنامه سرزمین "یو" راخواند  امپراطورگفت :نه نه اصلا وابدا.


دخترم را نمی دهم


ولی دخترش بخاطر جان مردم از پدرش خواهش کرد.


پدرش اجازه نداد.


مردم وقتی فهمیدند باتمام جان ودل جنگیدند و سرزمین "یو"را تصرف


کردند.




دیدگاه ها : نظر موخوام
آخرین ویرایش: چهارشنبه 25 شهریور 1394 08:37 ق.ظ